0.001
میخواستم بخوابم و دیگر بیدار نشوم و خواب هم نبینم.
زنده به گور " صادق هدایت "
میخواستم بخوابم و دیگر بیدار نشوم و خواب هم نبینم.
زنده به گور " صادق هدایت "
وقتی دیدین کسی "هیچ" دوستی نداره کاملا واضحه که دچار تراست ایشوز هست! من حتی توی خواب هم اگر به افراد اطلاعات زیادی بدم پشیمون میشم! خیلی دلم میخواست میتونستم اعتماد کنم به ادم ها... از اتفاق های روزمره زندگیم تا افکارم و احساساتم...
یه همکلاسی داشتم میگفت چقدر خوب میشه بتونم توی بیمارستان روانی تا اخر عمرم زندگی کنم! فکرشو بکن سرم ارام بخش توی دستت و ذهنت خالی از فکر! البته معاشرتم با این ادم زیاد طول نکشید ولی حرفش به حدی توی ذهنم زنده س انگار همین دیروز بهم گفته...
Woke up to the TV this morning
Your voice in my head like a recording
Drowning in the words that I wish we never said
While I count up all the teardrops as they're pouring
Oh, every time
Every time I play it back again
I'm right there where you left me
Standing in the kitchen light
I swear that won't ever leave this room
Honey, I'll be eighty-nine with flowers growing out my eyes
Waiting here for you
Holding onto hope I'll hold you in another life
There's a hole in my chest
'Cause the day that you left
Was the day that I died
Find me pushing roses in the garden
When I'm long gone and my memory is forgotten
If you're never coming back and I'm stuck in the aftermath
Tell me our house will forever stay haunted
Oh, every time
Every time I play it back again
I'm right there where you left me
Standing in the kitchen light
I swear that won't ever leave this room
Honey, I'll be eighty-nine with flowers growing out my eyes
Waiting here for you
Holding onto hope I'll hold you in another life
There's a hole in my chest
'Cause the day that you left
Was the day that I died
The day that I died
Oh, whoa
Oh, whoa
I'll never leave this room
Waiting here for you
There's a hole in my chest
'Cause the day that you left
Was the day that I died
If heaven and hell were to collide...
Would you choose darkness over light?
Did you leave enough of you, you behind?
Cause Noone lives forever, Forever's just a word
That everybody say when they get hurt...
FORGET FOREVER
"44 WOOSUNG "
خوشحالم انگلیسی میدونم
حداقل به خاطر این آهنگ :)
مهر ماه تموم شد و بلاخره آبان ماه از راه رسید و زمستون همراهش اومد...چند روزی هست که لباس های زمستونی رو از چمدون هام درمیارم و راستش برای دوباره پوشیدن شون خوشحالم... لباس های زمستونی مورد علاقه ترین لباس ها برای من هستن... روز هایی داشتم که نصف شهر رو پیاده طی میکردم، پیش تراپیستم میرفتم و خیابون ه ز تا مرکز شهر رو پیاده میرفتم و کمی جلوی کتاب فروشی توقف میکردم و بعد هم به کافه همیشگی میرفتم و لاته با کوکی سفارش میدادم و روی صندلی های تک نفره روبه روی مجسمه وسط میدون مینشستم و به آدم ها رو رفت و آمدشون نگاه میکردم ، حرف های تراپیستم رو به یاد می آوردم و برای بار هزارم به یک آهنگ گوش میکردم و گاهی از ذهنم میگذشت که چی میشد اگر بین این جمعیت نگاهم بهت بیفته و ببینمت! یادمه یه بار بهم گفتی که اون قسمت از شهر رو خیلی دوست داری... و البته مدت زیادی میگذره از روزهایی که واقعا دلم میخواست این اتفاق بیفته...و حالا رفته توی لیست فکرهایی که برای سرگرم کردن بالا میان! مثل روز برام روشنه که قرار نیست ببینمت چون چند سالی هست که از اون شهر رفتی و باز هم برام روشنه که احتمال ادامه دادن رشتت در مقطع ارشد برای تو خیلی دور از ذهنه... حالا دیگه کوکی تموم شده و فقط نصف لاته مونده که برش میدارم و از کافه میام بیرون... پیاده روی میکنم و به یک آهنگ تا نیم ساعت آینده گوش میکنم و کم کم میرسم به جایی که چاره ای به جز ورود بهش و تحمل کردنش ندارم!... اگر این قسمت کمی قابل قبول تر بود چه می شد!... و فکر و ذکرم نا دو شبانه روز اینده این میشد که کی میرم خونه، چه زمانی سوار اسنپ بشم، اتوبوس کی حرکت میکنه... بخش دوست داشتنی بعدی سوار شدن اتوبوس بود برای من صندلی های تک نفره، شب و اینکه مسئولیت رانندگی به عهده شخص دیگری هست لذت بخش بود...سرما و سنگینی کیفم، تمام اتفاق های هفته ای که گذشته بود منو به خلاء روحی وارد میکرد... آقای راننده هم سلیقه بسیار خوبی در انتخاب اهنگ داشتن... و تقریبا نیمه شب بود که من خسته و گرسنه میرسیدم و ارزو میکردم کاش میتونستم بر نگردم!