The SHIT department

اذیت کردن، کارمو راه ننداختن گفتن برو دوساعت دیگه بیا...بعد دوباره پاس داده شدم به فردا... بدم میاد از تمام هیکل بی خاصیت دورو فریب کار شون بدم میاد... نمیتونم فکر دیگه ای داشته باشم... بدجنس ترین موجوداتی که تا به حال در عمرم دیدم... هیچ جای دنیا تا این حد نانجیب نیستن... همون موقع داشتم به کلمه ای فکر میکردم که حجم این کثافتو برسونه و پیدا نکردم...

از چی میترسید؟ از اینکه برم؟ مطمئن باشید اگه به همین منوال بگذره میرم و پشت سرمو هم نگاه نمیکنم... وقیح تر از شما وجود نداره... امیدوارم روزی برسه که خودتون توی این جهنمی که برای ما درست کردین بسوزین...

دلم میخواد بشینم و گریه کنم... خدا لعنتتون کنه

Not very...

وقتی رفتم اینجا انگار هیچوقت نیومده بودم! معنی این جمله رو فقط خودم میدونم... جنبه های مختلف شخصیت ادم هاتوی موقعیت نشون‌داده میشه... مثلا همین امروز به خاطر صورت قرمزم از عصبانیت اجازه کاری رو دادن که اغلب نمیذاشتن... اومدن رو دوست ندارم واقعیتش اینه همین قدر ساده ولی تحملش سخته... روزی که از اینجا بیام جوری برمیگردم که انگار هیچ وقت نرفته بودم...

Running

مغزم میره جلو... فردا صبح... انجام کارها... فردا شب... بعد امتحان... امتحان بعدی... حموم... درس بعدی... روز استراحت.... امتحان... یکم دیگه مونده... وسایل جمع کن... درس بخون... امتحان... برگرد... بیا...

همش همین نیست تا عید و بعد از عید یه دور میاره جلو چشمم... اون امتحانه که...

لطفا تمومش کن، یه لحظه اروم بگیر... بذار بتونم استراحت کنم

22/10, 23...

همیشه روزهای این جوری سختن... درجه بندی دارن ولی سختن... باید چمدونم رو ببندم... امیدوارم این مدت اسون بگذره... و این مرحله هم تموم شه...

دیوانگی

پر از حرفم ولی توان نوشتن ندارم... نمی دانم از کجا بنویسم... از چه بگویم...

حداقلش امروز کافئین دریافت نکردم و یک بمب ساعتی خسته ام... میتوانم به زیر پتویم بخزم، امروز و کمی از فردا را بگذرانم... کاش میتوانستم افکارم را از بین چین های قشر مخ گیر بیندازم، درون کیسه زباله ای انداخته، گره اش بدهم و در سطل بیندازم... نمیخوام شان

چه بود... چه شد...

کاش دوباره می‌تونستم مثل دوران دبستانم درس بخونم... اون زمان با دعوا واسه غذا خوردن از پای کتابهام بلندم می‌کردن...

کفایت بحث!

بله، کفایت بحث! چه می‌شود کرد؟ اعصاب ما شده زمین بازی این ناکسان!... چه میخواستم بنویسم یادم رفت؟!... اعصاب و روانمان را از دست این و آن نجات می دهیم و می رسیم به این مرحله... برای رضای خودم هم که شده باید قوی بمانم و نبازم... سخت نگیرم و بگذارم بگذرد... دیشب صدای رفیق عزیزی که سال هاست کلمه ای از او نشنیدم و در آخرین مکالمه غیرمستقیم بی معرفت و خودخواه خطاب شدم را در ذهنم شنیدم که با همان نیش باز و صدای گرفته می‌گفت حداقل ما چند ترمی خوش گذرونیدم! تو که هیچی... بله کفایت بحث!

About what!

به ریتم انتخاب هام که نگاه میکنم انگار یه الگوریتم توی همشون تکرار شده... جالبه که تا حالا بهش دقت نکرده بودم...

Save my soul

نمیدانم بی تفاوتی نسبت به این شرایط عجیب چه معنی دارد... ایا من بزرگ شده ام و به آرامش خود برتری دادم و وقت و انرژی جسمی و روحی خود را صرف صحبت با این افراد دون مایه نمی کنم چرا که می دانم تغییری ایجاد نخواهد شد و باز همان آش است و همان کاسه... یا از ناامیدی به این موضع پناه برده ام...

به هر حال دعا می کنم خداوند روح مرا حفظ کند... و به سایرین قدرت ببخشد...

Who knows

Let it be...

Let it pass...

It's not that serious :)

مرگ همین دوروبره

عزیزکم امان از صداهای درون مغزم گاهی دلم میخواد بلند فریاد بکشم خاموش! و سکوت برقرار شود اما صدای من به انها نمیرسد... مدام به خود یادآوری میکنم ناقص انجام دادن بهتر از انجام ندادن است... انرژی های مثبت و رویکردهای تغییر یافته به دروازه جهان دورنم روانه می‌کنم... گاهی کارساز است... شرایطی اعصابم را بهم ریخته به مسببش فحش می‌دهم... نمیدانم یا این کارها به چه کسی آسیب می‌رسانم... اگر افسارش از دستم رها شود پرخوری می‌کنم ، گریه می‌کنم، در اینترنت غرق می‌شوم... اپ ها را از گوشی ام حذف می‌کنم جای دیگری سرم گرم می‌شود... کلافه شده ام... هدف درسهایم را نمیدانم، که چه در سرم می‌چرخد... آینده ام دیوانه ام کرده... در لحظه زندگی کردنم را تمرین میکنم کارساز است؟ نمیدانم... برنامه مشخص نیست... اعصابم را خرد میکند... تغییر اشتباه اعصابم را خرد میکند... از چاله به چاه رفتن اعصابم را خرد می‌کند... تحمل آن نمک به حرام ها اعصابم را خرد می‌کند...

عزیزکم نمی‌دانم تا کجا دوام خواهم آورد...

What should I do:/

چه حال عجیبی دارم این روزا... افکاری که تا به حال نداشتم... موضوعاتی که تا به حال دغدغم نبود... شاید دلیلش بالا رفتن سن باشه...

هر بار که قیمت چیزی رو چک میکنم یه جون از جون هام کم میشه... چه کنیم... اینم شانس ماست...

Mama

روز زن مبارک

تبریک ویژه برای مادری که هر چند اشتباه از خواسته ها رو آرزوهای خودش کوتاه اومد تا قد کشیدن بچه ش رو نگاه کنه :)

خوشحالم که تو مامانمی عاشقتم❤️

Introvert day

روز جهانی درونگراست

دورنتون پر از آرامش :)

2024

و شروع سال جدید میلادی

امیدوارم امسال بهترین سالی باشه که تا حالا تجربه کردین :)

Remember that night ;)

وقتی واقعا از چیزی گذشتی که توی موقعیت اینو نشون بدی...

همین چند دقیقه پیش متوجه شدم گذشتم :)

به خودم افتخار میکنم، من بزرگ شدم، رد شدم، پذیرفتم و دوباره شروع کردم :)

Wintertime

شب یلدا و شروع زمستون مبارک :)