Another life

ولی من توی یه دنیای دیگه راننده فرمون یکم :)

When i kill someone, they suppose to be dead

این جمله خیلی خوب توصیف میکنه اتفاقات این مدت منو، روابط تموم شدم با افرادی که روزی واقعا برام مهم ترین بودن و بعد از مدتی تبدیل شدن به هیچ کس برام...

وقتی ارتباطی به وجود میاد پایانی هم داره... ممکنه اون دوستی بعد ۶ سال تموم بشه... به دلایل مختلف... برای من علتش این بود که اهمیت دادن یک طرف بود، من باید درک میکردم، نباید حرفی میزدم که ناراحت شه... به طور کلی بخش بزرگی از مسئولیت برای من بود... یادم میاد یه روز خواستم از نوشته هاش_ که استاد روی تخته نوشته بود_ استفاده کنم چون توی اون فاصله چشمم تخته و نوشته ها رو نمی‌دید و دوستم زیاد خوشش نیومد... هنون لحظه توی ذهنم جرقه خورد این دوستی تمومه، نه به خاطر اون رفتار بلکه به دلیل همه اون اتفاقاتی که طی ۶ سال گذشته بود...

نمیخوام خودمو آدم خوبه ماجرا نشون بدم... یادمه که بعد از اینکه من بیخیال شدم تلاش کرد که همه چیز رو برگردونه ولی خب من نخواستم...

و مورد مشابه در مورد افراد دیگه هم هست... کسایی که میخواستن با حرفاشون مغز منو مسموم کنن، کسایی که دورو بودن... واقعا از اینکه باهاشون ارتباط ندارم خوش حالم...

همین چند روز گذشته به دلایلی فردی که به گفته خودش منو خیلی دوست داره با یکی از افراد نزدیکم صحبت کرده و خیییلی دلش میخواد منو ببینه... وسوسه کننده است ولی نه ممنون!...باز هم نمیخوام بقیه رو بد نشون بدم ولی تو زمانی که میتونستی راه منو روشن تر کنی منو ترک کردی... شاید نبودنت باعث شد اتفاق بهتری بیفته ولی اینکه منو ترک کردی رو تغییر نمیده... اینکه به اسم من خیلی کارها کردی رو تغییر نمیده... و وقتی بودن در کنار من برات دردسر شد مثل یه تیکه دمپایی لنگه منو دور انداختی رو تغییر نمیده... هر دو ما در حال حاضر موقعیت بهتر و آروم تری داریم ولی بهتر از هم دور بمونیم

براتون ارزوی بهترین ها رو دارم

ولی

وقتی با کسی قطع ارتباط میکنم، قراره همون طور بمونه...

سنگ، کاغذ، قیچی (آلیس فینی)

_بله. همه اون ها ساخته تصورات پلید خودم بودن؛ ولی خب کار کرد! تنها چیزی که کارگرها موقع بازسازی اونجا پیدا کردن، رطوبت بود. من سکوت و آرامش و خلوت رو دوست دارم، دوست ندارم مردم مزاحمم بشن؛ ولی یه وقتایی خودمم می‌ترسم. گاهی وقت ها سال های زیادی داخل همون داستان ها زندگی می‌کنم. دنیایی که خودم خلقش گردم از دنیایی که توش زندگی می‌کنم برای من واقعی تره.

_ دست کم خوشحال مرده بود.

۶/۱۰

دیشب که کتابو تموم کردم به خودم گفتم دیگه نباید کتاب جنایی بخری تا اینکه چشمم به هانیبال افتاد... صحبت های دوستم کامل یادم نیست ولی انگار چندجلده و این کتاب از وسط داستانه :/

کتاب بعدی باباگوریو، اینکه چرا وقتی روبه روی اون همه کتاب توی کتاب فروشی ایستاده بودم و این کتابو انتخاب کردم کاملا برمیگرده به کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی، آیدین این کتابو می‌خوند...

Where are u now

اومدم نگاهی به وبلاگ هایی بندازم که برام اخیرا کامنت گذاشته بودن، حدود یک سال پیش تا امروز رو چک کردم... خیلی ها وبلاگ شون رو حذف کردن... خیلی حس عجیبیه... آدم هایی که به بودنشون عادت کردی یهو وبلاگ رو بروز نکنن و بعد از مدتی هم حذف کنن... دوست های قدیمی مثل هدیه عزیزم، دختر کاکتوس مهربونم، نرگس قشنگم...

امیدوارم هرجا هستین حالتون خوب باشه :)

سه شنبه گذشت، نیکی فرنچ

_ کارلسن لحظه‌ای فکر کرد با او درددل کند. اگر با کسی حرف میزد و توصیه ها و اظهار همدردی اش را می‌شنید، آرام می‌شد؛ ولی بعد بارقه ای از خشم را درونش احساس کرد. فریدا شنونده‌ای حرفه ای بود و کارلسن نمیخواست با کسی حرف بزند که کارش گوش دادن است.او کسی را می‌خواست که طرفش باشد و با او صمیمی باشد.

4/10

زیاد برام هیجان انگیز نبود، دارم به این موضوع فکر میکنم که بعد از آگاتا کریستی، تقریبا هیچ نویسنده‌ای نتونسته اونقدر منو به وجد بیاره...

Appreciate it

از اینکه هرازگاهی توی رویا به دیدنم میای ازت ممنونم...

باعث میشه مدت کوتاهی بتونم به دنیایی فکر کنم که همه چیز این جوری که هست، نیست...

Amused

با اهنگ wanna be your slave از maneskin احساس ارامش میکنم و خوابم میگیره...

* این بخش شبا ساعت یازده خونه رسیدنم و اینکه کل راهو با خودم سروکله بزنم که خوابم نبره تجربه عجیبیه...

Deep down

خنجرهای بی شماری در من فرو رفته‌اند‌...وقتی گُلی به من تعارف می‌کنند، نمی‌توانم دقیقا بفهمم که چیست...

Don't even go there...

کاش یه روز درو باز کنی، منو محکم بغل بگیری، یه بغل طولانی... بعد از همون راهی که اومدی برگردی...

Ten, nightwalker

دقیقه ۲:۳۲ اهنگ nightwalker از ten...

احساس میکنم ذهنم جایی درگیره... دیشب با اینکه نزدیک یک ساعت قبل از حرکت اتوبوسم ترمینال بودم اون موضوع به حدی ذهنم رو درگیر کرده بود که نزدیک بود جا بمونم:/

و در ادامه شب حدود ۴۵ دقیقه به این اهنگ گوش میکردم و به یه نقطه خیره شده بودم... جاده رو مه گرفته بود و چیزی مشخص نبود...

و حالا که نوت های ابتدای اهنگ برام عجیبن... یا امروز عصر با صدای ساعتم بیدارم شدم...

تراپیستم این هفته مرکز نمیاد و هفته بعدشم من نیستم... کاش میتونستم قبل عید باهاش صحبت کنم...

When the midnight comes...

It's a nightmare... I created like...

Leave

من که کم کم داره اسمش یادم میره... اون بعد ۸ سال هنوز ول نمی‌کنه...

از لحاظ روحی و جسمی نمیتونم دیگه کسی رو تحمل کنم که روزانه مکالمه و معاشرت داشته باشم باهاش... یا در مورد برنامه هام حرف بزنم... یا بگم روزم چطور گذشت...

همکلاسی قدیمی مدتی دوست صمیمی بودیم... و تموم شد... نمیخوام و نمیتونم ادم اون مدت باشم... نمیخوام ببینمت یا اسمت به گوشم بخوره... نمیخوام هیچ چیز که منو یاد اون موقع بندازه رو به زندگیم برگردونم...

پس

لطفا به زندگی خودت بدون من ادامه بده... اینکه نمیخوام باهات هیچ ارتباطی داشته باشم به این معنی نیست که برات بد میخوام... امیدوارم به همه ارزوهات برسی و کلی پیشرفت کنی و خوشحال و خوشبخت باشی ولی دور از من

لطفا در مورد من از کسی نپرس و خبر نگیر، حتی لطفا به من فکر هم نکن...

I don't want it any other way...

مثل یه بچه خردسال وقتی پستونکشو ازش میگیرن...

دلم میخواد دوباره یک ساله بشم... پیش مامانم بخوابم... شیر بخورم... بازی کنم... دوباره جوون بشی... اون موهای بلند و قشنگتو ببینم... دوباره رژ بزنی به لب هات و موهای قشنگتو با عشق جلوی آینه شونه کنی... دوباره لباس های خوشکل تنت کنی... دوباره منو ببری مدرسه‌.. دوباره دوباره دوباره و دوباره مثل جونت از من مراقبت کنی... میخوام زندگی بعدی تو مال من باشی... همون طور که حالا من مال تو هستم...