ده و نیم اوکیه؟
دیشب داشتم شام میخوردم که زنگ زد بعم و گفت ۹ شب کنسل شده ، ده و نیم شب اوکی هستین؟
اینم ساعت ۱۰ شبی که از دیروز تا حالا نگرانش بودم :)
این بار به عنوان تجربه جدید اعلام میکنم، جاده بارونیه و من هم وارد حالت بی حسی شدم...
دیشب داشتم شام میخوردم که زنگ زد بعم و گفت ۹ شب کنسل شده ، ده و نیم شب اوکی هستین؟
اینم ساعت ۱۰ شبی که از دیروز تا حالا نگرانش بودم :)
این بار به عنوان تجربه جدید اعلام میکنم، جاده بارونیه و من هم وارد حالت بی حسی شدم...
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلی، همین گناهت بس
حقیقت رو بگو!
بخشی از حقیقت اینه، فقط خودتی که فردا، پس فردا و روز های بعدی رو رقم میزنی... تو و تصمیماتت!
چی از سختی و عذابی که میکشی بدتره؟ فرسوده کننده تره؟
کم کم عذاب کشیدن...
امروز دکتر مهربون برای اولین بار سوالی ازم پرسید که هیچ کس تا حالا نپرسیده بود... بهم گفت مشکل چیه؟اونجا رو دوست نداری؟ منم برای اولین بار با صداقت جواب دادم افتضاحه...
ساکت شد...
من هم همین طور خانم دکتر، من هم همین طور
اشکال نداره شاید زندگی بعدی جبرانش کردیم :)
کارهای مقاله رو کامل نکردم، صفحه اصطلاحات روزانه رو نخوندم، ولی به جاش ظرف های شسته، اتاق جارو شده، گرد گیری شده و مرتب + لباس های شسته شده دارم :) و حالا باید صبر کنم لباس های مورد علاقم خشک بشن تا بپوشم و احساس خوشبختی کنم :)
The truth is bulletproof, there's no fooling you
I don't dress the same
Me and who you say I was yesterday
Have gone our separate ways
Left my living fast somewhere in the past
'Cause that's for chasing cars
Turns out open bars lead to broken hearts
And going way too far
I know I used to be crazy
I know I used to be fun
You say I used to be wild
I say I used to be young
You tell me time has done changed me
That's fine, I've had a good run
I know I used to be crazy
That's 'cause I used to be young
Take one, pour it out
It's not worth crying 'bout the things you can't erase
Like tattoos and regrets
Words I never meant and ones that got away
Left my living fast somewhere in the past
And took another road
Turns out crowded rooms empty out as soon
There's somewhere else to go, oh
I know I used to be crazy
I know I used to be fun
You say I used to be wild
I say I used to be young
You tell me time has done changed me
That's fine, I've had a good run
I know I used to be crazy
That's 'cause I used to be young
Oh, oh
Oh-whoa, oh-whoa, oh-whoa, oh
Yeah
Whoa, whoa
Oh-whoa, oh-whoa, oh-whoa, oh
I know I used to be crazy
Messed up, but, God, was it fun
I know I used to be wild
That's 'cause I used to be young
Those wasted nights are not wasted
I remember every one
I know I used to be crazy
That's 'cause I used to be young
You tell me time has done changed me
That's fine, I've had a good run
I know I used to be crazy
That's 'cause I used to be young
_ این آهنگ زیبا رو حتما بشنوید :)
میبینمت، گاهی، در رویا!
امشب لبخندتو بعد ۶ سال دوباره دیدم، نوشته ای که سعی کردی به انگليسی بنویسی زیاد جالب در نیومده، ولی مفهمومی که توی ذهنت بوده رو میرسونه... حداقل من میدونم منظورت چیه... چقدر خوش حالم که با خنده عکس گرفتی، تو لیاقت این شادی رو داری :)
_ حرفی نزدم و قدم هایم را تند کردم. گفتم خدایا، من از تنهایی این جور نشوم!
_ چه حرف ها! خبر از دل آدم ندارند، نمیدانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوسته ظاهری چه اهمیتی دارد؟ درونم ویرانه است، خانه ای پر از درخت که سقف اتاق هایش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه میکشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر میکند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.
_ توی دلم گفتم کاش ادم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند. دنیا به دست دروغگوها و پشت هم انداز ها و حقه بازها اداره میشود، مرده شورش را ببرد.
_ بعد سکوتی دامن گسترد که حوصله همه را سر برد، سکوتی وحشتانک تر از مرگ، آرامش قبل از طوفان، مرگ در سردابه های ناشناخته، ناپایداری جان در وقوع زلزله، وهم، وهم، وهم تلخی که زبان سنگین میشود، و دهان مزه پول خرد چرکمالی میدهد.
_ مثل بچه ای که سکه عیدی اش را گم کرده باشد، از ارزوهای بر باد رفته اش حرف میزد و نمیتوانست گریه کند.
_ چه حرفی؟ هیچ آدمی آدم دیگری نیست. عمرباخته ها، عاشق عمر دیگران میشوند، همان جور که خودشان قربانی شده اند، دیگران را هم نابود میکنند، با حرف های قشنگ، وعده های فریبنده، سلیقه های یکنواخت، زبان بازی، زبان بازی و همه اش دروغ!
_ گفتم انگار آدم از پیش میدانسته که دارد مرض سنگینی میگیرد و عنقریب همه چیز تمام میشود، دلم همیشه این جور گواهی میداد، انگار میدانستم کسی میخواهد سیبی را از درختی بچیند و گاز بزند و پرت کند. شوخی شوخی، با چهار کلمه حرف، یک سکوت، تعارف و رسم، آبروی خانوادگی، بله. آدم خودش به زندگی خودش بشاشد، مگر چند بار میتوان متولد شد، چند بار زندگی کرد و چند بار مرد؟
_ معصوم میگفت چرا نرفتی پیش ملا زلیخا درس دینی بخوانی؟ رقیه دلال میگفت ما دین تازه اورده ایم، باید تو را هم ارشاد کنیم. رزم آرا میگفت قبله شما رو به خدا نیست. مثل اونگ ساعت رها بودم.
_ و هیچ چیز مال خود ادم نیست مگر همان چیز هایی که خیال میکند دلبستگی هایی به آن دارد. بعد یکی یکی آن ها را از آدم میگیرند و تنها یک سر میماند، ان هم بر نیزه!
_ به هنگام نومیدی اگر خود را به درختی نیاویزیم، چطور میشود؟
_ بعد ها به مادرم گفتم که وقتی خدا بخواهد مورچه ای را نابود کند، دو بال به او میدهد تا پرواز کند آن وقت پرندگان شکارش میکنند.
10/10
چیره بودن قلم نویسنده وقتی مشخص میشه که کتابش رو شروع کنی و وقتی به پایان نزدیک شدی متوجه نشی زمان چطور گذشت...
احساسش میکنم خشمی که درونمه رو میگم... دورترین قسمت ناخودآگاهم خونه کرده... گه گاهی خودشو نشون میده... باید به سطح بیاد... چقدر میل به گوش کردن nightwalker دارم... آهنگ های دارک با ریتم سریع... ولی نه!
مدتی میشه که احساس امنیت ایجا رو از دست دادم... نمیتونم راحت بیام و بنویسم نمیتونم هرچی میخوام رو بگم... میدونم که ادرس وب رو دارن و خواننده خاموش هستن... سوالی که جوابش رو نمیدونم اینه که چرا...
خواهر نسخه کوچک تر خودمه... داره نشونش میده... چقدر بهش افتخار میکنم...
اصرار داره ییا و ملاقاتش کن... کاش بدونی همه چیز رو نمیدونی!
_ ولی میدانست که گاهی باید به هر چیزی چنگ بیندازی تا بتوانی سر پا بمانی. شاید تمام آن سیاهی نوعی سپر بود، راهی برای گفتن به مردم بود. وقتی که دنیای من از هم پاشیده، با من حرف نزنید، به من نزدیک نشین، سوال های عادی و هر روزی خودتون رو از من نپرسیدن.
4/10
داستان جذابی برای من نبود، شبی که تصمیم گرفتم این کتاب رو بخرم، خبر بدی شنیده بودم و احساس میکردم نمیتونم با شرایط کنار بیام، پس این کتاب، سه شنبه گذشت و سنگ کاغذ قیچی رو سفارش دادم؛ تا حالم بهتر شه، ولی تصمیم خوبی نبود... سراسر داستان عصبی و ناراحت بودم...