Perfekt
اون همه داد زدن شاید دلیلی نداشت ولی حداقل احساس سبکی روحی دارم!
پ.ن: یکی از افراد محیط کار پاش رو فراتر گذاشته بود و با مامانم تماس گرفته بود منم همون موقع رسیدم خونه بقیه ش هم که معلومه^^
اون همه داد زدن شاید دلیلی نداشت ولی حداقل احساس سبکی روحی دارم!
پ.ن: یکی از افراد محیط کار پاش رو فراتر گذاشته بود و با مامانم تماس گرفته بود منم همون موقع رسیدم خونه بقیه ش هم که معلومه^^
کاش این احمقا بفهمن با کسی که توی محیط کار آشنا می شم اصلا وارد رابطه نمی شم!
Man/ Woman just give up already 😒
از روزمرگی هام بخوام بنویسم همش یه ریتم دارن! تلاش برای حداقل رسوندن کارهای بیرون خونه و گذروندن اکثر ساعت های شبانه روز توی خونه روی تختم! نمیدونم این جملات رو کدوم بخش از من داره مینویسه احتمالا بخش جامعه گزیر وجودم....
ولی حقیقت اینکه که این چندماه گذشته برام خسته کننده بود، کارهای اداری که به کندی پیش میرفتن و میرن! پیگیری های روزانه و هفتگی... صحبت با ادم هایی که اصلا دلم نمیخواد باهاشون حتی یک کلمه دیگه گفت و گو داشته باشم، دیدن ادم هایی که نمیخوام نگاهم بهشون بیفته، رفتن به مکان هایی که امیدوارم توی آتش بسوزن..
چند روز دیگه مهرماه تموم میشه و خداروشکر که تموم میشه... حداقل بلکه هوا یکم خنک تر بشه پاییز شده ولی هوا انگاه تابستونه! ادم سرمایی که ارزوی سرما میکنه دیده بودید؟!
بهم سریال معرفی کنید و لطفا دلیل اینکه دوستش دارید رو بنویسید.
نمیدونم چرا اینقدر مهارت های اجتماعی و برقراری ارتباط مون به همراه درک کلمات و جمله ها در زبان مادری کاهش پیدا کرده که یه عده "نه" رو " بیشتر تلاش کن" یا " دارم ناز میکنم" متوجه میشن!!!
Cause LOVE is 4 letters...
Don't mean it's FOREVER...
*4.letters B.I*
I wish I had a "real best" friend...
I wish I was dead already...
Long gone!
نگاهم میکنه. انگار تازه متوجه حضورم شده! لبخندی میزنه. انگار من هنوز ۶ سالمه! و سعی میکنم توجهشو به توپم جلب کنم که باهام بازی کنه! یا انگار نازه رسیده خونه و بزام خوراکی آورده! یا انگار میخواد بعد از هفته ها نبودن با سوغاتی دلمو به دست بیاره! یا سعی میکنه براش شعر بخونم و با گوشی جدیدش صدام رو ضبط کنه!
نمیدونم دقیقا در کدوم مرحله از سلامت/ بیماری روان به سر میبرم... دانشگاه، کار، زبان جدید، درس خوندن برای ارشد و... نمیدونم خستم یا نه... نمیدونم نمیدونم... این دوماه اخیر بالا و پایین های زیادی بود... هر زور هفته به دنبال کارهام بودم... از خونه تا اداره... از خونه تا خونه... تابستون عجیبی هم بود هر بعد از ظهر پیش خالم بودم... و برای من که زیاد از خونه بیرون نمیرم تغییر عجیبی بود... و حالا رفته خونه خودش و دوباره اون فشار عصبی بین این خانواده و اون خانواده، این فرد و اون فرد و... همیشه شهریور و مهر ماه برای من ماه های دوستداشتنی نبودن... خاطرات بدی از کودکی دارم که توی این ماه ها اتفاق افتادن... بوی خاصی که مخصوص این،دو ماه هست و فعالیت هایی که باید در این دو ماه انجام بشن... تاریکی دلگیر، سرمای دم دمی... صدا، بو، خاطرات، دعوا، مدرسه، امتحان، استرس، تنهایی، تنهایی و تنهایی... انگار این دو ماه بیشتر از قبل بهم ریخته میشم... منتظر یه روز سرد زمستونی هستم بخوابم... ویولونم گوشه اتاق توی کیسش داره خاک میخوره.. روزی با خوشحالی خرید شد، شکسته بود، تعویض شد... حالا احتمالا حتی نتونم از روی نت های بخونم و از هم تشخیص شون بدم... فا می لا سل ر دو حتی نمیدونم به ترتیب هستن یا نه... انگار میل به نبودن هیچ وقت از دلم بیرون نرفته بود و فقط سرم شلوغ شده بود... خاک های روی کیسو پاک میکنم و به خودم میگم سال اینده باز کلاس رفتن رو شروع میکنی... شاید من به ویولونم بی شباهت نباشم!
به این فکر میکنم که قرص بخورم... بگم که چه مرگه؟ خستم یا تنبل؟؟
دوتا چمدونم، کتاب هام، خاک زیادی گرفتن... خاک و خاک و خاک
صداهای دستگاه هایی که خاموش نمیشن، صدای نامفهوم افرادی که سعی میکنن با هم ارتباط برقرار کنن، خاک، هشدار های نامفهوم( به دستگاه ها نزدیک نشی جایی از بدنت رو قطع میکنه)، بو، خاک، خستگی، تنهایی، تنهایی، تنهایی...
کاش این خاطره ها رو از ذهنم پاک میشدن...