احساسات عجیبی دارم...

شاید به خاطر سرماخوردگیم باشه... متوهم... یکم از همه چیز..

احساس کم رنگ بودن در عین پر رنگی... سقوط و پرواز همزمان... بودن و نبودن در لحظه... مثل سال ها پیش که ساعت ۶ عصر با بدون روشن کردن چراغ دزیره میخوندم و سعی میکردم به دنیای دیگه ای وصل بشم... سردرد... بی رمقی و کلی کار ناتموم... درد عجیب یکی از نواحی مغز... نمیخوام ادامه بدم ولی باید ادامه بدم... یا اون عصرایی که صادق هدایت میخوندم و روحم جدا میشد و واسه خودش سیر و سفر میکرد... یا سر کلاس زیست و فیزیک و ریاضی که چشام روی تخته بود روحم همه جا پرسه میزد...

توهم؟!

بغض؟! ... نمیدونم...