● من هرگز در دوستی خوب نبوده ام. گاهی فکر میکنم تقصیر ندارم و این به دلیل آن است که غیر از پدر الکلی ام با کسی معاشرت نداشته ام، اما به نظرم فراتر از اینهاست و به ناتوانی در برقراری ارتباط با مردم برمی‌گردد. هرچه بیشتر به مردم نزدیک می‌شوم احساس دوری بیشتر میکنم. من می‌توانم ارتباط عاطفی درخشانی با یک توریست آلمانی که برای ده دقیقه به مغازه آمده تا نسخه‌ای از رمان سیمون برت را خریداری کند داشته باشم؛ اما هر وقت با مردم عادی روبرو می‌شوم این حس کم‌رنگ و کمرنگ‌تر می‌شود؛ گویی پشت یک پارتیشن شیشه‌ای ضخیم قرار دارند که ضخیم‌تر می‌شود. هر چه قدر بیشتر درباره‌ی آنها میفهمم دیدن و شنیدن برایم سخت تر می‌شود. البته استثنائاتی چون کلر وجود دارد، یا یکی از بهترین دوستانم؛ لارنس ثیباد که پس از کلاس هشتم به برزیل رفت و شخصیت های کتاب و البته شاعران که هرچه بیشتر درباره آنها یاد میگیرم دلبستگی بیشتری پیدا میکنم.

● من پس از مدتی صحبت با هر کسی دچار حس تنهایی و اندوه می‌شدم و خلاف مردم که در تنهایی این طورند من در کنار مردم این‌طور می‌شدم.

● از او پرسیدم که با این قتل‌ها باید چکار کنم و او جواب داد که نباید آشفته باشم و توانایی عبور از این مسائل را دارم. این چیزی بود که همیشه میگفت، هرچند وقتی این حرف را می‌زد ارجاعی به خودش محسوب می‌شد. این همان چیزی بود که پس از اعتراف به اعتياد به من گفته بود. وقتی به او گفتم که می‌توانم کمکش کنم گفت که این آشفتگی در وجود خود اوست و خودش باید آن را از بین ببرد. شاید او زندگی سالمی نداشت، اما این صفت خوب در او بود که بارش را بر دوش کسی نمی انداخت و مردم آزاری نمی‌کرد و اشتباهاتش را به گردن می‌گرفت. این تجویز اصلی او برای جلوگیری از تماس با دیگران بود تا به کسی آسیب نرساند و اجازه ندهد کسی از او مراقبت کند.

این آشفتگی مربوط به من است.

اما او اشتباه می‌کرد.