یادش رفت کار عملی منو به استاد نشون بده... یادآوری کردم و کلی عذر خواهی کرد و خجالت کشید... دیدم بیخیال نمیشه بغلش کردم که باور کنه واسم اهمیت نداشته و ازش نارحت نیستم... ادامه روز اومده میگه چقدر ابروها و چشاتو دوست دارم :) امروز پر از انرژی بود برخلاف اغلب اوقات... طفلکم نمیدونه من همین اندازه که میتونم روز کسی رو بسازم میتونم واسش جهنمش کنم...

هانیه میگه کنار پریز ، برق داری؟! منظورش اینکه که کنار تختت پریز برقه... میگم ذهنت درگیره... سر تکون میده... میگم درگیر کی نیست، درگیر چیه... سر تکون میده... تمام مدت که داشت چرت و پرت میگفت و وسط اتاق نشسته بودن هیچ کدوم نفهمیدن...

ارتباط و صحبت با ادما لذت بخشه تا وقتی که مجبور میشم ترکشون کنم و واسشون سخته... عادت میکنن که باشم و تیکه های خالی روحشون رو پر کنم وقتی که باید ادامه راهو برم... سخته براشون... یکی از دلایلی که نمیخوام اینجا با کسی هم کلام شم همینه.‌..