_ آدم ها عوض می‌شدند، اما حالت چهره شان همان بود. مثل جماعت درمانده ای بود که دور صحنه تصادفی جمع شده باشند. هیچ کس نمیداند چگونه اتفاق افتاده است...

_ نمی‌شود تمام مدت در سرما نشست ؛ باید از سرما خلاص شد...

_ آخر در دنیای ما عشق یا نفرت خیلی زود از خاطره ها میرود_ مثل صداهای خاصی که سگ ها نمی‌توانند بشنوند. تنها چیزی که باقی می‌ماند یک جور حالت تهوع است.

_ او دیگر برای کار عملیاتی که در آن واکنش ها باید مثل واکنش یک تنیس باز حرفه ای سریع باشد پیر شده بود...

_ به مأموران جدید گفته بودند که لیماس از مکتب قدیمی است، با دل و جرعت و اهل کریکت و خون ریختن و دبیرستان فرانسوی. اما گفتن این حرف ها در حق لیماس بی انصافی بود ، چرا که او به زبان انگلیسی و آلمانی مسلط بود و هلندی را هم خوب می‌دانست، در ضمن از بازی کریکت بدش می‌آمد. اما این که خیچ حد و مرزی نمیشناخت واقعیت داشت.

_ تلاش برای تسکین خود ، که تبدیل به همنشینی نامطلوب شده بود . تا آنجا که حتی کسانی که او را می‌شناختند و به طور ضمنی او را دوست داشتند ، از او کناره گرفتند.

_ همیشه میدانست که لیماس مشکلی اساسی دارد، و یک روز ، بنا به دلایلی که درک نمیکرد، دیگر سر کار نمی‌آمد و لیز هرگز او را نمی‌دید.

_ به خاطر این است که نمیخواهی فکر کنی ، جرئتش را نداری ! ذهنت مسموم است، پر از نفرت است. ادم متعصبی هستی، الک، میدانم که هستی ، اما نمیدانم به چه تعصب داری ، متعصبی هستی که نمیخواهی آدم ها را عوض کنی و این خیلی خطرناک است . مثل کسی هستی که ... قسم خورده انتقام بگیرد.

_ شب میدانی که در زندان هستی، شب هیچ چیز نیست، هیچ ترفند بصری یا توهم خودساخته ای که شخص را از حصار تهوع آور سلول نجات بدهد.

_ به نظر لیماس این نقش اشکارا منفعل نفرت انگیز بود، او را به قدری وامیداشت،چنان که طرف مقابل را با ملایمت به جایی برساند که متعهد باشد، بعد خودش عقب می‌کشید، طوری که اش مدام از بن بستی که لیماس برایش درست کرده بود خارج می‌شد.

_ وسط حرفم نپر. منتظر بمان تا حرفم تمام بشود، ممکن است؟

_ ... که ادم های منقلب ، دروغگو و جنایتکارها شاید در برابر هرگونه چرب زبانی مقاومت کنند اما مردان شریف و محترم می‌توانند تبدیل به خائنانی وحشتناک بشوند.

_ همه جا پر از آن حال و هوای توطئه بود که در میان آدم‌هایی که از سپیده‌دم بیدار مانده‌اند به وجود می‌آید.

_ مردی بود که با خودش در جنگ بود،مردی که یک سبک زندگی را میشناخت. یک اقرار نامه را ، و به تمام آنها خیانت کرده بود. پیترز هم قبلا چنین چیزی دیده بود، حتی مردانی را دیده بود که دستخوش یک تغییر ایدئولوژیک، در ساعات خاموش شب به اعتقادی جدیدی رسیده بودند، و به تنهایی تحت تاثیر نیروی درونی آن اعتقاد جدید ، به حرفه و خانواده و کشور خود خیانت کرده بودند. حتی آن‌هایی که پر از شور و امید بودند باید با بدنامی خیانت و نیز با این دلهره تقریبا فیزیکی، که آموزش یافته بودند تا تحت هیچ شرایطی اطلاعاتی را بروز ندهند دست و پنجه نرم میکردند. مثل حواریون که میترسیدند در اطراف صلیب مسیح پرسه بزنند، بین غریزه و ماده مردد بودند ، و پیترز که در همان دوگانگی گرفتار بود باید خیالشان را راحت میکرد و غرورشان را در هم میشکست. موقعیتی بود که هر دو از آن آگاهی داشتند؛ بنابراین لیماس به شدت از برقراری ارتباط انسانی با پیترز سر باز میزد، چون غرورش اجازه نمیداد . پیترز میدانست که بنا بر همان دلایل ممکن است لیماس دروغ بگوید؛ یعنی بخش هایی را از قلم بیندازد، اما همین هم دروغ تلقی می‌شد، چرا که غرور باعث نافرمانی و انحراف از کاری می‌شد که باید انجام می‌داد؛و او ، پیترز ، باید دروغ ها را تشخیص می‌داد. در ضمن این واقعیت را نیز میدانست که لیماس به عنوان یک حرفه‌ای میتوانست علیه علایق او عمل کند، چون لیماس ممکن بود انتخابی اعتراف کند ، حال آنکه پیترز خواهان چنین چیزی نبود، لیماس ممکن بود آن نوع اطلاعاتی که پیترز دنبالش بود حدس زده باشد و در نتیجه اطلاعات بی ارزشی را در اختیار او قرار بدهد‌.

_ حالا می‌ترسید زیاد به او فکر کند چون یادش رفته بود چه شکلی است، پس میگذاشت ذهنش برای لحظاتی کوتاه به او فکر کند ، مثل آنکه چشم‌هایش به افق دور خیره شده باشند.

_ میگوند مردانی که محکوم به مرگ شده‌اند درلحظاتی دچار شور و شعف ناگهانی می‌شوند ؛ انگار که مثل شب پره ای در آتش ، نابودشان با موفقیت همراه شده باشد. لیماس خود می‌دانست تصمیمی که گرفته حسی هم تراز با خود را در پی خواهد داشت ؛ اسودگی ، کوتاه مدت اما تسکین دهنده، برای مدتی او را نگه میداشت.

_ روز و شب بهش فکر کرده ام . از وقتی ریمک تیر خورد، مدام از خودم پرسیده ام ، اول خیلی خوب به نظر می‌آمد. به خودم می‌گفتم حسادت میکنم، که کار مرا مست کرده ، که همه را خائن می‌پندارم . اما نمیتوانستم خودم را قانع کنم.

_ آدم هایی که برای صلح مبارزه میکردند!!!!!! ( چرا این جمله اینقدر برام عجيب به نظر میاد!!!)

_ تقریبا همیشه سلاحی در کار هست ، سینی ، چندسکه، خودنویس_ هرچیزی که بتواند سوارخ کند یا ببرد.

_ فکر می‌کنی جاسوس ها چه هستند؟ کشیش ، قدیس و شهید؟ جماعتی مفلوک از احمق های مغرور هستند، بلکه خائن هم هستند، یک عقده اواخواهر سادیست میخواره ، آدم هایی که نقش گاوچران و سرخپوست را بازی میکنند تا رنگی به زندگی ننگین شان بدهند.

_ خدای من! آدم ها از اول دنیا چه کرده‌اند؟ من به هیچ چیز اعتقاد ندارم ، متوجهی ؟ نه حتی به ویرانی یا هرج و مرج. دیگر از کشتن خسته شده ام اما نمیدانم چه کار دیگری میتوانند بکنند. تبلیغ میکنند ، روی صحنه یا تریبون حزب میروند تا بگویند برای صلح ، خدا یا هر چیز دیگری بجنگیم. همان سادیت های بیچاره ای هستند که سعی دارند خطیبات را از منفجر کردن یکدیگر منع کنند.