* متوجه شد که در واقع خودش همین است، یک سیاه چاله؛ ستاره ای در حال مرگ که در خود فرو می‌ریزد...

دوگانگی وجودی آتشفشان ها این است که هم نماد نابودی و هم نماد زندگی اند. وقتی مواد مذابشان آرام بگیرد و سرد شود، به شکل سنگ در می‌آیند و در گذر زمان خرد و به خاکی غنی و حاصل خیز تبدیل می‌شود...

نورا به این نتیجه رسید که سیاه چاله نیست، آتشفشان است درست مثل آتشفشان نمی‌تواند از حقیقت وجودش فرار کند. باید می‌ماند و آن سرزمین را بایر می‌کرد، میتوانست درون خود جنگلی سرسبز بکارد.*

تاریخی که بالای اولین صفحه کتاب نوشتم مربوط میشه به سوم اسفند ماه ۱۴۰۰ روزی که این کتابو به دست گرفتم و تا صفحه صدم خوندم ولی نتونستم ادامه بدم... توصیفاتی که از حال نورا نوشته شده بود بی شباهت به من نبود... درد عمیقی رو توی سرم حس کردم‌... اون شب با گریه به خواب رفتم و تا پریروز به این کتاب دست نزدم...و بلاخره بعد گذشت تقریبا دو سال از اولین تاریخی که نوشتم خونده شد... شماره صفحات زیادی اول کتاب یادداشت کردم... شاید چیزی یادگرفته باشم!

5/22__5/24

8/10