حادثه رخ داد...

و من تا نفس داشتم گریه کردم... حالا وقتشه که خودمو جمع و جور کنم و دوباره عادت کنم... عادت کنم به این شرایط غیر منطقی و بیخودی... به بزرگسالانی که اعتقادات القایی دارن... به بی لیاقتی... به بی‌شعوری... به جمع زیادی از مردانی که احترام و شخصیت رو نمیشناسن... جای خوب ماجرا یه بخش کوچیک از افرادی هست که میشه باهاشون کنار اومد...

کنار اومد... چقدر این کلمه بهم حس پوچی عمیقی میده... کنار اومدن یعنی هیییییییچ کاری از دستت برنمیاد و باید صبر کنی و سکوت...

سرما رو بیشتر حس میکنم...