با افکارم در جنگ هستم... می‌جنگم... فقط میدانم نباید پیروز شوند... اما چرایش را نه! ... میگوید بیماری روحی از بهم خوردن توازن ناقل های عصبی است... خب به توازن برگردند... گوشه ذهنم میگوید بگذار پیروز شوند... نمی‌توانم بدبختانه من مسئولیت پذیر نیستم... مسئولیت مرا پذیرفته... خواب راحت ندارم... پلک چشمم از اول صبح دیوانه ام کرده مدام می‌پرد... قلبم درد می‌کند... غذایم نصف شده هیچ از گلویم پایین نمی‌رود... اما به زور می‌خورم... چرا که ضعف شدید آن گوشه انتظارم را می‌کشد که زمین گیرم کند و این بار مسئولیت را به کارهای عقب مانده زینت دهد... نمیدانم چرا در این روزهای شلوغ افکارم شانه به شانه در پی ام هستند... مگر قرار نبود کار گریز فرار باشد؟... هستند... کار کنم یا نه هستند... خواب و بیدار هستند... چه هستند ؟نمیدانم!‌... چرا هستند؟ نمیدانم!... پلک چشمم عاصی ام کرده لحظه آرامش نمی یابد... در تخت نشستم ام حساب روزهای اینجا و انجا را می‌کنم... برای چندمین بار؟ ... خدا میداند... شمارش از دستم در رفته... کابوس می‌بینم... بیدار می‌شوم... هوا به شش هایم وارد نمی‌شود... احساس خفگی دارم ... شکمم تیر می‌کشد... صداهایی می‌شنوم... از ادم های مختلف... زنده ، مرده... آشنا ، غریبه... فرصت صحبت با کسی را ندارم... هیچ کس از وضعیتم خبر ندارد... تراپی را هفته به هفته عقب می‌اندازم... وقت ندارد ... وقت ندارم... در جنگ هستم...