پایان مهر ماه طولانی...
خب نفس های اخره مهرماه... و من بلاخره کمی حالم بهتر شده... شایدم به خاطر اینکه پیش تراپیستم بودم بهترم... بهم میگه به رفتن فکر کن حیف توعه اینجا... میخوای بمونی چیکار؟ ... بهت بها میدن؟ ... میگه بهت توجه میکنن این حالی چون نسبت به لیاقتی که داری بهت توجه نمیشه... حرفاش درسته... اینقدر راه های مختلف جلوی پامه که داره دیوونم میکنه... نمیدونم چیکار کنم ... چه راهی ...اه خدااا
میگه تغییر ایجاد کن از فشار کم کن وگرنه عادت میکنی و سال ها بعد تایمی بدون دلیل افسرده میشی... رفتم کتاب فروشی و بازم به خاطر تعداد کتاب هام جوری نگام کردن :| ... از هوا بگم که سرد شده و باز باید مثل ساکنین قطب لباس بپوشم... البته این هوا بسیار لذت بخشه... مشکل اینجا فقط کم خوابیه... غذا سفارش دادیم در راهه... اگه غذا نبود واقعا زندگی غیر قابل تحمل میشد...
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۴۰۲ ساعت 22:9 توسط Fatemeh
|
NOTHING IS PERMANENT