_ ... نگاه خالی داشتند و معلوم بود که همه شان را از جدایی مطلق از آنچه زندگی شان را تشکیل می‌داد رنج می‌دهد، چون نمی‌توانستند همیشه به مرگ بیندیشند به‌هیچ فکر نمی‌کردند...

_ اولین نشانه امید کافی بود چیزی را در هم بشکند که ترس و نا امیدی نتوانسته بود...

_ تارو همان طور که خودش میگفت بازی را باخته بود. اما چه بردی نسیب ریو شده بود؟ برد او در این میان فقط این بود که طاعون را بشناسد و به یاد بیاورد، دوستی را بشناسد و به یاد بیاورد، محبت را بشناسد و روزی مجبور باشد به یاد بیاورد. تمام آنچه انسان می‌توانست در بازی طاعون و زندگی ببرد، عبارت از معرفت و خاطره بود. و شاید آنچه تارو بردن بازی می‌نامید همین بود...

_ کتار، تارو، مردان و زنانی که ریو دوستشان داشه و از دست داده بود، مرده یا مجرم فراموش شده بودند. پیرمرد حق داشت.انسان ها همیشه همان بودند، اما نیرو و معصومیت آنان مطرح بود و در اینجا که ریو، در ورای هر درد و رنجی احساس می‌کرد که به آن ها ملحق می‌شود.

+ واقعی و زیبا! احساس میکنم زخم سرد شده ای رو درونم بیدار کرده... حرف جدیدی برام نداشت ولی یه بار دیگه با واقعیت ها روبه رو شدم... و چه بگویم جز اینکه به زخمم نمک می‌پاشم :)

11/10

1402/11/11