فرانکل؟ میرکل!
اردوگاه های کار اجباری نازی ها که افراد یهودی باید از صبح تا شب در کوه سنگ میشکستند، بعد که اردوگاه می آمدند کتک میخوردن و اندازه یه کف دست نون و آب میخوردن...
خیلی از افراد توی این وضعیت منتظر مرگ خودشون بودن... فرانکل مدتی فکر کرد و به خودش گفت من میتونم دو تا فرانکل باشم... فراکنلی که منتظر مرگشه...یا فرانکلی که از استاد رزمی برای قوی شدن کمک خواسته و استاد گفته باید برای قوی شدن از صبح تا شب سنگ بشکنی بعدش کتک بخوری و تغذیه ساده ای داشته باشی( خیال و توهم)... این تغییر نگرش باعث شده بود وقتی که اعلام میکردن ساعت کار تموم شده فرانکل و دوستاش میموندن تا کمی بیشتر کار کنن و وقتی که کتکشون میزدن به این فکر میکردن که برای قوی تر شدن لازمه... در حالی که خیلی از افراد این شرایط رو نتونستن تحمل کنن و مرگ به سراغشون اومد...فراکنل و دوستانش بعد از چهار سال و سه ماه آزاد شدن...
+ داستان زیبایی بود :) باعث شد نتیجه خوبی بگیرم...
+ به این سرگذشت فکر کن... شاید همون نقطه ای باشه که میرکل مخصوص تو اتفاق بیفته
NOTHING IS PERMANENT