_ حرفی نزدم و قدم هایم را تند کردم. گفتم خدایا، من از تنهایی این جور نشوم!

_ چه حرف ها! خبر از دل آدم ندارند، نمیدانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوسته ظاهری چه اهمیتی دارد؟ درونم ویرانه است، خانه ای پر از درخت که سقف اتاق هایش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه می‌کشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر می‌کند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.

_ توی دلم گفتم کاش ادم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند. دنیا به دست دروغگوها و پشت هم انداز ها و حقه بازها اداره می‌شود، مرده شورش را ببرد.

_ بعد سکوتی دامن گسترد که حوصله همه را سر برد، سکوتی وحشتانک تر از مرگ، آرامش قبل از طوفان، مرگ در سردابه های ناشناخته، ناپایداری جان در وقوع زلزله، وهم، وهم، وهم تلخی که زبان سنگین می‌شود، و دهان مزه پول خرد چرکمالی می‌دهد.

_ مثل بچه ای که سکه عیدی اش را گم کرده باشد، از ارزوهای بر باد رفته اش حرف می‌زد و نمی‌توانست گریه کند.

_ چه حرفی؟ هیچ آدمی آدم دیگری نیست. عمرباخته ها، عاشق عمر دیگران می‌شوند، همان جور که خودشان قربانی شده اند، دیگران را هم نابود می‌کنند، با حرف های قشنگ، وعده های فریبنده، سلیقه های یکنواخت، زبان بازی، زبان بازی و همه اش دروغ!

_ گفتم انگار آدم از پیش می‌دانسته که دارد مرض سنگینی می‌گیرد و عنقریب همه چیز تمام می‌شود، دلم همیشه این جور گواهی می‌داد، انگار می‌دانستم کسی میخواهد سیبی را از درختی بچیند و گاز بزند و پرت کند. شوخی شوخی، با چهار کلمه حرف، یک سکوت، تعارف و رسم، آبروی خانوادگی، بله. آدم خودش به زندگی خودش بشاشد، مگر چند بار میتوان متولد شد، چند بار زندگی کرد و چند بار مرد؟

_ معصوم میگفت چرا نرفتی پیش ملا زلیخا درس دینی بخوانی؟ رقیه دلال می‌گفت ما دین تازه اورده ایم، باید تو را هم ارشاد کنیم. رزم آرا می‌گفت قبله شما رو به خدا نیست. مثل اونگ ساعت رها بودم.

_ و هیچ چیز مال خود ادم نیست مگر همان چیز هایی که خیال میکند دلبستگی هایی به آن دارد. بعد یکی یکی آن ها را از آدم می‌گیرند و تنها یک سر می‌ماند، ان هم بر نیزه!

_ به هنگام نومیدی اگر خود را به درختی نیاویزیم، چطور می‌شود؟

_ بعد ها به مادرم گفتم که وقتی خدا بخواهد مورچه ای را نابود کند، دو بال به او می‌دهد تا پرواز کند آن وقت پرندگان شکارش می‌کنند.

10/10

چیره بودن قلم نویسنده وقتی مشخص میشه که کتابش رو شروع کنی و وقتی به پایان نزدیک شدی متوجه نشی زمان چطور گذشت...