Bad, sad, mad
به قول مریم سگ بشاشه به این زندگی...
روزی که عقدش برگزار میشد هنوز توی ذهنم به حدی شفاف و واضحه که انگار دیروز بوده... بین اون همه شلوغی بهش گفتم حالا واقعا میخوای بهش بله بگی... جواب داد چیکار کنم... اینقدر اون مراسم برام تهوع آور بود که تا مدتی بعد از خوندن عقد و عکس و مسخره بازی های بعدش روی مبل خوابم برده بود، حتی خواهر کوچیکم یه بار اومد بیدار کرد و گفت نمیخوای بیای منم دعواش کردم که دست از سرم بردار... کاش میتونستم زندگی ادم هایی که باعث شدن این روز فرا برسه رو به اتیش بکشم
میگه بهت نگفتيم تا ناراحت نشی...
باید سگ بشاشه به این زندگی...
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر ۱۴۰۳ ساعت 1:0 توسط Fatemeh
|
NOTHING IS PERMANENT