به روش خودم!...
یه بخشی کتاب سفر به انتهای شب داشت که راجع به خانوم روسپی بود که به نویسنده کمک کرده بود دوستش داشت و لحظات خوبی رو کنار هم گذرونده بودن... که شخصیت اصلی کم کم شروع میکنه فکر کردن که اونو ترک کنه و برگرده به کشور خودش و به خانومه هم میگه... خانوم هم اول سعی میکرده بیشتر بهش توجه کنه، دوستش داشته باشه، پول خرج کنه... از یه جایی به بعد قبول میکنه که عشقش رفتنیه... و این بخش از شخصیتش رو دردآور توصیف میکنه... کرکتر اصلی برمیگرده به کشور خودش و احساسش نسبت به اون رابطه رو این طوری توصیف میکنه که من به روش خودش دوستش دارم...مدتی بعد سعی کرده با خانومه ارتباط بگیره و براش نامه های زیادی به ادرس های مختلف میفرسته ولی هیچ وقت پاسخی دریافت نمیکنه...
در اخرین بخش این فصل مینویسه... شاید بهتر بود همون جا کنارش میموندم و تا روز اخر زندگیم توی اون کارخونه پرسروصدا کار میکردم شاید این طور خوش بخت تر بودم!... :)
نکته اصلی نوشتن این پست چی بود؟! بین افکار تودرتوی کور شده گم شد!...
NOTHING IS PERMANENT