هیچ کس هیچ ندارد که به تو بگوید! همه ناامیدت میکنند
غم داره... هر چی مسخره بازی دربیارم و بخندونمش... حالا که دارم فکرشو میکنم دومین/ سومین زنی که بعد از تولدم باهاش آشنا شدمه... یادمه وقتی غذا میپخت... گوشت ها رو قل قلی میکرد، سرخ میکرد و قرمه سبزی میپخت... هر مرحله که غذا چلو تر میرفت به منم یکم میداد مزه کنم... چند تا توپک گوشت، یکم برنج با چندتا قاشق خورشت تا بهونه نگیرم و سرم گرم باشه... یادمه میرفت دانشگاه و من تا مدتی نمی دیدمش... وقتی برمیگشت برام چیزی همراهش بود، خوراکی، اسباب بازی... هنوز یکی از هدیه های فشنگش توی چمدونمه... خورشید و ماه و ستارهایی که میشد به دیوار اتاق زد، شبتاب بودن... من که از تاریکی میترسیدم و اغلب هم خونه خودمون نبودیم خورشیدشو برداشتم و هر جا میرفتم همراهم میبردم... لوازم آرایشش رو هم خیلی دوست داشتم... میگن روز عقدش نشناخیش... حتی یه دونه عکس هم از اون روز ندارم... همه از با عروس عکس گرفتن به جز من!... اون روز حال خوشی نداشتم.... تا آخر مراسم روی مبل خواب بودم حتی خواهرم اومد بیدارم کرد ولی من دعواش کردم که دست از سرم بردار... از اون روز دیگه مال من نبود... فرد سومی بین من و اون وجود داشت... دیگه از ذوقش وقتی لباس های جدید تنم میکرد و عکس میگرفت خبری نبود... دیگه برام قرمه سبزی با گوشت قل قلی نپخت... دیگه توپک گوشت توی دهنم نذاشت... دیگه ادامس هاشو ازم قایم نکرد... دیگه باهاش بازار نرفتم... دیگه منو همراه خودش خیاطی نبرد...
کل دیروز رو باهاش گذروندم،از یک ماه پیش هر بعد از ظهر باهاش بودم، مهربونم کاش روزهای بدت تموم بشه...
NOTHING IS PERMANENT