What a lie
نمیدونم دقیقا در کدوم مرحله از سلامت/ بیماری روان به سر میبرم... دانشگاه، کار، زبان جدید، درس خوندن برای ارشد و... نمیدونم خستم یا نه... نمیدونم نمیدونم... این دوماه اخیر بالا و پایین های زیادی بود... هر زور هفته به دنبال کارهام بودم... از خونه تا اداره... از خونه تا خونه... تابستون عجیبی هم بود هر بعد از ظهر پیش خالم بودم... و برای من که زیاد از خونه بیرون نمیرم تغییر عجیبی بود... و حالا رفته خونه خودش و دوباره اون فشار عصبی بین این خانواده و اون خانواده، این فرد و اون فرد و... همیشه شهریور و مهر ماه برای من ماه های دوستداشتنی نبودن... خاطرات بدی از کودکی دارم که توی این ماه ها اتفاق افتادن... بوی خاصی که مخصوص این،دو ماه هست و فعالیت هایی که باید در این دو ماه انجام بشن... تاریکی دلگیر، سرمای دم دمی... صدا، بو، خاطرات، دعوا، مدرسه، امتحان، استرس، تنهایی، تنهایی و تنهایی... انگار این دو ماه بیشتر از قبل بهم ریخته میشم... منتظر یه روز سرد زمستونی هستم بخوابم... ویولونم گوشه اتاق توی کیسش داره خاک میخوره.. روزی با خوشحالی خرید شد، شکسته بود، تعویض شد... حالا احتمالا حتی نتونم از روی نت های بخونم و از هم تشخیص شون بدم... فا می لا سل ر دو حتی نمیدونم به ترتیب هستن یا نه... انگار میل به نبودن هیچ وقت از دلم بیرون نرفته بود و فقط سرم شلوغ شده بود... خاک های روی کیسو پاک میکنم و به خودم میگم سال اینده باز کلاس رفتن رو شروع میکنی... شاید من به ویولونم بی شباهت نباشم!
به این فکر میکنم که قرص بخورم... بگم که چه مرگه؟ خستم یا تنبل؟؟
دوتا چمدونم، کتاب هام، خاک زیادی گرفتن... خاک و خاک و خاک
صداهای دستگاه هایی که خاموش نمیشن، صدای نامفهوم افرادی که سعی میکنن با هم ارتباط برقرار کنن، خاک، هشدار های نامفهوم( به دستگاه ها نزدیک نشی جایی از بدنت رو قطع میکنه)، بو، خاک، خستگی، تنهایی، تنهایی، تنهایی...
کاش این خاطره ها رو از ذهنم پاک میشدن...
NOTHING IS PERMANENT