یادمه اخرهای فروردین که همه کارهام جمع شده بودن چون توی فروردین مثل سنگ یه جا افتاده بودم و هیچ کاری نمیکردم برای شروع جدول کشیدم روز های باقی مونده رو نوشتم و ددلاین گذاشتم. همون موقع ۵ ام یا ۶ ام تیر رو روز آزادی نوشتم و جلوش علامت سوال و تعجب گذاشتم به نشونه تموم شدن این چپتر بیخود زندگیم. فکر میکردم با تموم شدنش کمی احساس ارامش بیشتری داشته باشم. اما امتحاناتم کنسل شد و این روزها در ایام دوست داشتی امتحاناتم به سر میبرم‌. استاد به چندان فرهیخته درس پیش رو به معنی واقعی کلمه دهن همه رو سرویس کرده این بشر ترم قبل باعث شد دو ترم تمام افسردگی داشته باشم و درست زبان نخونم. به اندازه کافی جونم گرفته شده امیدوارم برام بازی در نیاره و نمره ای که حقم هست رو بده چون نمیخوام معدلم به خاطر درس بیخودش و بعد از اون همه زحمت پایین بیاد. در این میان همه هم یادشون اومده مهمونی بگیرن. خب صبر میکردین منم با خیال راحت بیام. اه

به قول مریم امیدوارم این اخرین ارک بگایی عمرم باشه.

پ.ن : همزمان دستم هم درد گرفته، تورمش برگشته :) یس!