Forever is just a word
اهنگ 44 ووسونگ در حال پخش شدنه... چقدر منتظر این شب بودم... چه شب هایی که بدو بدو از کلاس میرفتم خوابگاه، کوله مو بر میداشتم، برگه خروجم رو چک می کردم، اسنپ میگرفتم، سرسری از بچه های اتاق که تازه از کلاس اومده بودن خداحافظی میکردم، کفش هامو میپوشیدم، کلاهمو سرم میکردم، ماسکم رو بالا میکشیدم و در عین حال نگاهم به گوشیم بود که اسنپ کی میرسه، طول محوطه رو با قدم های بلند طی میکردم، از نگهبانی رد میشدم، حواسم به ماشین ها و پلاک هاشون بود، سوار اسنپ میشدم و نفس راحتی میکشیدم چون میدونستم به موقع و حتی زودتر ترمینالم و چه لذتی میبردم از شب شهر، چراغ های مغازه ها، ترافیک، سرمای هوا، سنگینی کوله پشتیم و ساک دستیم و کیف شونه ایم، تیپ کامل مشکیم و پالتو بلندم که عاشق مدلش بودم و بوت های چرمم که کمی خاکی بودن چون اون چند روز فقط بدو بدو داشتم و حالی برام نمی موند که با ابر مخصوص تمیزشون کنم. پرداخت اسنپ رو انجام میدادم و اروم و بی صدا ولی هشیار از اطرافم لذت میبردم. وقتی به ورودی ترمینال میرسیدم خودمو جمع و جور میکردم تا پیاده شم.راننده که توی پیچ جلوی در ورودی ترمز میکرد تشکر کوتاهی میکردم و پیاده میشدم. اون ها هم بسته به حوصله و فرهنگشون جواب میدادن. یه نفر حرفم رو نادیده میگرفت و فقط میخواست زود تر پیاده بشم که بره به کارهاش برسه، نفر دیگر جوابمو میداد و برام ارزوی سفر خوبی میکرد، یه بار هم اقا پسر راننده ماشینش رو پارک کرد که برلی جابهجایی وسایلم کمکم کنه که بهش گفتم خودم میتونم. نمیخواستم به هیچ موجود دو پایی اجازه بدم سکوتم رو بشکنه و ذهنم رو درگیر کنه. سنگینی کوله و ساک دستیم احساس میشد که به دفتر نعاونی میرسیدم و شماره بلیطم رو که اینترنتی همون لحظه ای که شهرم رو ترک میکردم خریده بودم به مردی که پشت پیشخوان نشسته بود میگفتم. بلیطم چاپ میشد و از در پشتی میرفتم سمت اتوبوس ها که همون همیشگی رو پیدا کنم. راننده، شاگردش و حتی اون اقا که برای مدیریت مسافرها و صندلی هاشون میومد وخیلی شبیه داییم بود منو توی ذهنشون داشتن. خانم سرتاپا مشکی که به طرز عجیبی اتوبوس استان کناری رو سوار میشه و چند ساعت بعد توی یکی از شهرهای بین راه پیاده میشه. راننده حتی جایی که پیاده میشدم رو یاد گرفته بود. سه شنبه شب ها تک صندلی دوم کنار فلکه ابتدای شهر پیاده میشه و سوار ماشینی میشه اگه از نیم ساعت قبل منتظرشه. اون صد وهفتاد و خورده ای راه برام مثل رویا بود. خستگی روزهای قبل، شیرینی هوای سرد، جاده و زیباییش که شب ها بیشتر میشد و صدای موزیک های مورد علاقم وقتی صندلی رو عقب میدادم معنی واقعی و ملموس لذت بود.اونقدر لذت بخش که دوربینم رو باز میکردم و از جاده و ماشین ها عکس میگرفتم. یک شب اقای راننده موزیکی گذاشته بود که پسندم بود و فیلم گرفتم صدای موزیک، چراغ ماشین های لاین مخالف ، جاده و... فردا اخرین روز این سفره، پرونده این بخش هم بسته میشه و باید دید زندگی برای مرحله بعدی چه چیزی رو برام تدارک دیده.
پایان.
NOTHING IS PERMANENT