Moon child
یاد اهنگ نامجون افتادم که میخوند moon child you shine, when the mon rise(s) it's your time...
اینقدر موضوع برای نوشتن هست اما اصلا حوصله ندارم. ترجیح میدم انرژی مو برای کارهای مهمترم بذارم... میخواستم بیام در مورد این بنویسم که به طرز عجیبی مثل هر سال شهریور اون قدر عذابم نداد، و حتی متوجه نشدم کی شروع شد کی تموم شد! تا همین پارسال شهریور طوری کش می اومد که احساس میکردم ماه بعدی رو نمی بینم!
میخواستم از یکی از ادم های خوب ذهنم بنویسم که مدتی زیادی میشه فوت کردن و من اواسط شهریور متوجه شدم. شاید یه روزی اومدم و در مورد دوست بچگی هام نوشتم ادمی که هر چی میگفت من فقط نگاهش میکردم. علی پور عزیز با اینکه به جز خاطرات بریده بریده و نامفهوم چیزی زیادی به یاد نمیارم ولی امیداورم در ارامش باشی. میدونم که درد زیادی تحمل کردی.
+ به اضافه این که نمیدونم چرا هوس بغل کردنت از سر من نمی افته؟ دلیلشو هیچ وقت نفهمیدم! با اینکه سالهای سال هم گذشته! انگار بعضی چیزها جای خاص خودشون رو توی ذهنم دارن! مسائلی که هیچ وقت نمیشه با هیچ کس در میون گذاشت! :) ( میخوام در اینده یک بار دیگه بغل بگیرمت، بعد از این مرحله از زندگیم، حتما این کار رو میکنم.)
NOTHING IS PERMANENT