ارزششو داشت... صداهای مغزم خاموش شدن... چهره مربی شبیه تراپیستمه‌.. هر دو ورزیده هستن این دوستمون بدنش اون عزیز ذهنش... فقط مشکلش اینه که هر چی تمام توانایی های ناقص برقراری ارتباطم رو به کار بستم نتونستم باهاش جور بشم... ولی خوب تجربه جالبی بود تراپیستمو توی اون هیکل ببینم... به خوم میگفتم این خانم رو کجا دیدم فیسش برام آشنا و دلنشینه تازه یادم افتاد... اینقدر هم مشتی صحبت میکنه خدایا گوگولی... کاش با منم دوست می‌شدی :(